![]() |
![]() |
|
| برنامه |
|
انشاء یک دانش آموز ساکن روستای زیوان
سلام ما در روستای زیوان زندگی میکنیم من یک پدر و یک مادر و ۱۵ برادر و ۳ خواهر دارم که در یک خانه بسیار بزرگ ۱۲ متری زندگی میکنیم. پدرم میگوید این خانه مثل خانه های ویلایی شهر می ماند. ما در روستا همه چیز داریم هم نفت داریم هم پرسی گاز را پنج شنبه ها می آورند. مادرم می گوید: حالا از قدیم خیلی بهتر شده است الان تقریبا شبیه شهری هاییم. ما هر سال در روز سال نو به اتفاق خانواده ام با یک نیسان که مال همسایه مان است برای تبریک سال نو به مرده ها به روستای خانلق میرویم. آنجا بسیار زیباست همه چی دارد پدرم میگوید: ما قدیم که راهی وجود نداشت دنبال یک خر راه بلد تا اینجا می آمدیم الان بسیار خوب شده است . راستی تا یادم نرفته یک خاطره دارم: ما یک روز در روستایمان یه ماشین مدل بالای گران قیمت دیدیم که میگفتند اسمش پیکان است پدرم میگوید: از این ماشین ها فقط در خارج است --------------------------------------------- ما ۵شنبه ها با بچه های روستایمان برای بازی به روستای کلین می رویم تا آنجا بازی کینم آخر آنجا دو تا تاپ دارد و یک اله کلنگ. ما ساعت ۶ صبح که با پای پیاده راه افتادیم ساعت ۸رسیدیم و ساعت ۵بعدازظهر نوبت من شد و یک دقیقه بازی کردم وای چه حالی داد تا صبح خوابم نبرد برای برادر و خواهر هایم تعریف میکردم........ ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 0:28 توسط استاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سواد آینه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات یک دانش آموز زیوانی (حسن آباد فشافویه)) |
|
RSS
|